به گزارش خبرگزاری تسنیم از مشهد،اینک که در انتهای این صف طویل ایستادهام و برای رسیدن به رواق دارالذکر از این صحن به آن صحن و از این رواق به آن رواق میروم، صحنههایی آشنا، از پس پرده خاطراتم سر برمیآورند و در ضمیرم جان میگیرند. صحنههایی از گذشتههای دور در دل یک روز تابستان.
آن روز هم صف بلند بود و بیقرار، چشمها اشکبار بود و بارانی، اما خبری از حزن و ماتم نبود. آن روز کسی برای وداع نیامده بود. همه به شوق وصال آمده بودند.
همینطور که پاهایم را قدمبهقدم بر سنگفرشهای صحن و گاه بر قالیهای سرخ میکشانم، دل غم زده و پاییزیام را برمیدارم و به دورترین بهار عمرم میبرم؛ به بهاری که هنوز هیچ برگ خزاندیدهای بر زمینش نیفتاده است. میبرمش تا مشتی از طراوت آن روز بردارم و بر زخمِ جان امروز بگذارم؛ شاید اندکی از سوزِ این داغ بکاهد.
میروم به یکی از زیباترین روزهای عمرم و دوباره میشوم همان دخترکِ 13 و یا شاید 14 ساله؛ دختری بسیجی در آستانه نوجوانی، با دلِ کوچک و شوقی بزرگ، که برای دیدارِ همین مردی که امروز به دیدارش آمده، ساعتها در صف ایستاده بود؛ آن دخترک چه میدانست این، اولین و آخرین دیدارش خواهد بود؟
چه میدانست حضورش در تجمع بسیجیان و آن دیدار عاشقانه با رهبر معظم انقلاب، قرار است سالها بعد، نه فقط یک خاطره، که پناهِ دلش در روزهای دلتنگی باشد؛ خاطرهای که باید تمامِ عمر، آن را در صندوقچه زیباترین روزهای زندگیاش نگه دارد و هر بار که دلش گرفت، درِ آن را باز کند و برای چند لحظه به آن روز برگردد.
از گذشته بازمیگردم؛ دوباره در صف ایستادهام. رواقِ دارالذکر دیگر دور نیست؛ لحظهها را به هم میدوزم و قدمها را به جلو میکشانم. گاهی گردن میکشم تا شاید ابتدای صف را ببینم.
ناگهان صدای جمعیت اوج میگیرد.نوای دلنشین صلوات، همچون کبوتری سفید و رها، در آسمانِ صحن، بال میگشاید و از دهان هزاران نفر به آسمان میرود و فضای حرم را آکنده از عطر بهشت میکند.
همراه با صدای صلوات جمعیت، شعاری از سالهای دور در ذهنم جان میگیرد:«صل علی محمد، یاور مهدی آمد.» …
چه عجیب است حافظه؛ بعضی صداها را نه در گوش، که در جان نگه میدارد.
هرچه بیشتر گوش میسپارم، شعارهای امروز، شعارهای دیروز را از صندوقچه خاطراتم بیرون میکشند. اگر آن روز، در آن تجمع عاشقانه، فریاد میزدند: «وای اگر خامنهای حکم جهادم دهد»، امروز، همان صداها، در امتداد همان راه و همان مکتب، یکصدا فریاد میزنند: «ای رهبر شهیدم، راهت ادامه دارد.»
انگار سالها گذشته، آدمها عوض شدهاند، صحنهها تغییر کردهاند، اما عهد هنوز همان عهد است.
انتظار به پایان میرسد و من به ابتدای صف میرسم و سرانجام پس از یک اربعین انتظار، سقف رواق دارالذکر سایه بر سرم میافکند. خودم را به آغوش رواق میسپارم و افتان وخیزان، میان موج آدمها پیش میروم؛ موجی که مرا میبرد، بیآنکه اختیار قدمهایم را داشته باشم.
تا آنکه میرسم به آن حفاظ سیهپوش گرداگردِ مزار؛ نگاه میکنم به قبور مطهر و دلم را روانه مزار تکتک شهدا میکنم و در خیال خود دست بر روی مزارشان میکشم و برایشان گل میریزم و گلاب میپاشم. بوسه بر سنگ قبر زهرای 14 ماهه میزنم و قربان صدقهاش میشوم و در نهایت نگاهم گره میخورد به قاب عکس سیدالشهدای امت اسلام. خجالت میکشم از تمامِ کمگذاشتنهایمان؛ از تمامِ قدر ندانستنهایمان؛ از اینکه آنگونه که باید و شاید، گوش به فرمانش نبودیم از تمام آن بایدهایی که شنیدیم و گاه به فردا سپردیم.
اینجا، روبهروی این قاب، تمامِ آن «فردا»ها یکباره بر سرم آوار میشوند.کموکاستیهایمان را یکییکی از ذهن میگذرانم؛ کوتاهیها، غفلتها، تأخیرها… و در میان ازدحام جمعیت، بیصدا طلب بخشش میکنم.
هرچه سیل جمعیت فشردهتر میشود، من از مزار شهدا دورتر میشوم…
دلم میخواهد بمانم. بمانم و انتقام تمام سالها انتظار را از همین چند دقیقه بگیرم.دلم میخواهد هزاران روزِ دوری را در همین چند دقیقه جبران کنم؛ بمانم، نگاه کنم، اشک بریزم و هرچه در این سالها در گلویم مانده، پای این مزار وا کنم.
اما صف، رحم نمیکند، جمعیت مرا با خود میبرد و من، در میان این موج بیقرار، چشمم به قاری قرآن میافتد؛ آنسوی حفاظ، آرام نشسته است؛ گویی نه این ازدحام را میبیند و نه این غوغای دلها را میشنود. با دلی مطمئن، آیات نور را تلاوت میکند؛ برای مردی که سالها با قرآن زیست و با قرآن شناخته شد؛ برای «قرآنیترین رهبر دنیا».
به حال او غبطه میخورم. او آرام است و من در حسرت یک دیدار میسوزم؛ من حال و روز همان شمعهای روشن اطراف مزار را دارم؛ شمعهایی که بیصدا میسوزند، بیاعتراض آب میشوند و هر لحظه، اندکی از قامتشان کم میشود.
جمعیت مرا با خود میبرد، اما دلم هنوز همانجا مانده است؛ پای همان قاب، پشت همان حفاظ، کنار همان مزار.
آهسته و با احترام رواق را ترک میکنم و برای تسکین دلم، جمله امام شهید را زمزمه میکنم: « گاهی دل از غم مالامال میشود ، از این قبیل قضایا در زندگی انسان هست؛ چه زندگی فردی، چه زندگی اجتماعی- امّا عزم و اراده باید راسخ بماند، گام باید محکم برداشته بشود؛ غمهایی هست که کوهها را میشکند، [ولی] انسان مؤمن را نمیتواند بشکند؛ راه را باید ادامه داد ….»
آری! راه رهبر شهیدمان را باید ادامه داد…
سارا آویشی
انتهای پیام/282




