خبرگزاری مهر – مجله مهر، عطیه جواره: در گزارش قبلی «راز شرق» به روزهایی رسیدیم که جمهوری خلق چین (۳۰ سال قبل از انقلاب اسلامی ایران) متولد شد؛ کشوری که سالها جنگ، اشغال و آشفتگی را تجربه کرده بود حالا در مسیر سازندگی در دستان لیدر جدیدش یعنی مائو قرار گرفت. مائو نیز چین را کشوری ضعیف و عقبمانده میدید و عقیده محکمی داشت که این کشور باید دوباره روی پای خودش بایستد؛ اما تصویری که او از این بازسازی در ذهن داشت، فقط به ساخت کارخانه و جاده و افزایش تولید محدود نمیشد. مائو میخواست جامعه چین را از نو شکل بدهد و برای رسیدن به این هدف، بیش از هر چیز روی یک عامل حساب میکرد: نیروی عظیم مردم. اما برای فهمیدن اینکه چگونه این نگاه، چند سال بعد چین را به یکی از سختترین بحرانهای تاریخ معاصر خود رساند، باید به شخصیت مائو بپردازیم آنهم درست قبل از آنکه رهبر چین شود.
مائو؛ سرکش اما اهل مطالعه و انقلابی
مائو از همان نوجوانی شخصیت آرامی و مطیعی نداشت. وقتی تنها ۱۳ ساله بود تصمیم گرفت خانه را به قصد ادامه تحصیل ترک کند. او بخش زیادی از وقتش را با کتاب میگذراند و در همان سالهای نوجوانی به سراغ کتبی میرفت که برای یک نوجوان چینی در آن روزگار همچون پنجرهای به دنیایی تازه بود؛ از «ثروت ملل» آدام اسمیت تا آثار سنتی چینی همچون کنفوسیوس را بسیار میخواند و تاریخ چین را از بر بود. او در سال ۱۹۱۲ مقالات روشنفکران چینی را در روزنامهها و مجلات دنبال میکرد و به همین خاطر کمکم دغدغهای در ذهنش شکل گرفت که آینده چین چه خواهد شد؟
اما مائو بخاطر شخصیتش، تسلیم سوالات نبود و به همین خاطر یافتن جواب، او را به سمت فعالیتهای اجتماعی و سیاسی کشاند و در دوران دانشگاه وارد فعالیتهای دانشجویی و تشکیلاتی شد؛ به همین ترتیب هنگامی که به دوران جوانی خود رسید از شخصیتی با شاکله ویژگیهای فرمانده، شاعر، سخنران و سیاستمداری که توان زیادی در بسیج مردم داشت، دارا بود. از طرفی نیز مائو شخصیتی قدرتمند و کاریزماتیک داشت، اما نگاهش به مسائل اغلب یکسویه بود. وقتی درباره اتفاقی به باور میرسید، به سختی از آن عقب مینشست. برای مثال او به توان مردم اعتقاد داشت و تصور میکرد اگر صدها میلیون نفر حول یک هدف مشترک بسیج شوند، میتوانند موانعی را پشت سر بگذارند که از نگاه متخصصان و محاسبات اقتصادی غیرممکن به نظر میرسند و همین ویژگی، در سالهای نخست حکومتش به نیرویی برای حرکت دادن چین برای جبران عقبماندگی تبدیل شد و چند سال بعد، در «جهش بزرگ به جلو» این عقیده، خود را به عرصه ظهور رساند.

انقلاب یار دیرین مائو
مائو تصمیم داشت تا چین را از کشوری عمدتاً کشاورزی به کشوری صنعتی تبدیل کند. در سالهای نخست، سیاستهای حکومت جدید نتایجی هم به همراه داشت. اصلاحات ارضی اجرا شد و بخش بزرگی از زمینهای قابل کشت از زمینداران بزرگ و کشاورزان ثروتمند گرفته و میان دهقانان تقسیم شد. کشاورزی سامان بیشتری پیدا کرد و دولت توانست ثباتی را که سالها در چین وجود نداشت، تا حدی برقرار کند. در کنار کشاورزی، صنعت نیز مورد توجه قرار گرفت. نخستین برنامه پنجساله با الگوبرداری از تجربه شوروی طراحی و دولت سرمایهگذاری گستردهای را در صنایع کلیدی آغاز کرد. کارخانههای صنعتی و معدنی ساخته شدند و تولید آهن و فولاد، سیمان، برق و استخراج معادن توسعه پیدا کرد. در همین دوره بود که مائو به این نتیجه رسید که چین میتواند خیلی سریعتر از آنچه تصور میشد پیش برود. موفقیتهای برنامه اول، اعتماد او را بیشتر کرد و حالا دیگر هدف فقط بازسازی چین نبود؛ مائو میخواست فاصله چین را با قدرتهای بزرگ جهان را در کوتاهترین زمان ممکن کم کند.
اما برای رسیدن به صنعتی شدن، یک مشکل اساسی وجود داشت. چین کشوری بود که بخش بزرگی از اقتصادش هنوز به کشاورزی وابسته و اگر قرار بود دولت برای ساخت کارخانهها و صنایع بزرگ سرمایه جمع کند، این منابع باید از جایی تأمین میشد. راهحل مائو، تغییر شکل کشاورزی بود؛ زمینهای کوچک باید کنار هم قرار میگرفتند و کشاورزی از شکل فردی و خانوادگی به شکل جمعی درمیآمد. به این ترتیب، «کُمونهای کشاورزی» شکل گرفتند؛ واحدهایی که قرار بود در آنها مردم به صورت جمعی کار کنند و تولید تحت نظارت دولت انجام شود. در ابتدا این روند با ایجاد تعاونیها پیش رفت، اما خیلی زود مقیاس آن بزرگتر شد و تا سپتامبر ۱۹۵۸، بیش از ۸۵ درصد مزارع به اجبار به کمونهای بزرگ پیوسته بودند؛ کُمونهایی که مالکیت آنها در اختیار دولت بود و به طور متوسط حدود ۲۵ هزار نفر را در خود جای میدادند.

واقعیت روی ناخوش نشان میدهد
در چنین شرایطی، مائو برنامه دوم پنجساله را طراحی کرد؛ برنامهای که برای سالهای ۱۹۵۸ تا ۱۹۶۲ در نظر گرفته شده بود و نام «جهش بزرگ به جلو» گرفت. هدف، دیگر یک پیشرفت معمولی نبود. قرار بود چین در مدت کوتاهی به یکی از قدرتمندترین اقتصادهای جهان تبدیل شود. یکی از اهداف بزرگ این برنامه چنین بود که چین بتواند طی چندسال تولید فولاد خود را از بریتانیا که اولین تولید کننده فولاد بود، بیشتر کند. حتی برای سالهای ۱۹۵۸ و ۱۹۵۹، هدف تولید دوبرابر فولاد طی یک سال بود. مائو به این باور رسیده بود که نیروی انسانی چین میتواند کاری را انجام دهد که کشورهای دیگر برای انجام آن به دههها زمان نیاز داشتند. شعار حزب کمونیست هم همین روحیه را نشان میداد: «بیشتر، بهتر، تندتر، ارزانتر». قرار بود همه چیز با سرعت حرکت کند؛ کشاورزی، صنعت و تولید. اما مشکل اینجا بود که این برنامهها بیش از آنکه توسط متخصصان طراحی شوند، از دل نگاه انقلابی روسای حکومت بیرون آمده بودند. به همین دلیل راه حل برای رسیدن به هدف تولید فولاد بیشتر بسیار ساده تلقی شد: «کورههای کوچک فولادسازی را همهجا برپا کنید!»
پس از این دستور، کورهها فقط در کارخانهها ساخته نشدند بلکه روستاها هم وارد این پروژه شدند. از کشاورزان خواسته شد برای تولید فولاد، وسایل فلزی خود را در کورهها قرار دهند. قابلمه، ماهیتابه، ابزار کشاورزی و هر وسیله فلزی دیگری که در خانه و مزرعه وجود داشت، میتوانست خوراک کورهها باشد. در برخی مناطق، حتی مردم را مجبور میکردند وسایل خانه خود را نیز تحویل دهند. تصویر این روزها عجیب بود؛ کشاورزی که باید در مزرعه کار میکرد، حالا کنار کورهای ایستاده بود تا فولاد تولید کند. نیروی کار و امکاناتی که باید صرف تولید غذا میشد، به سمت پروژهای رفته بود که هدفش افزایش تولید فولاد بود و در نتیجه، مردم مجبور شدند با امکانات محدود خود کوره بسازند و آهن تولید کنند؛ اما نتیجه، کورههایی بود که فولاد باکیفیتی تولید نمیکردند.

کمونها؛ وقتی زندگی خصوصی هم جمعی شد
همزمان با این تغییرات صنعتی، زندگی روستاییان نیز در حال تغییر بود. در کمونها دیگر فقط زمینها مشترک نبودند. شیوه زندگی مردم نیز به تدریج شکل جمعی پیدا کرد. کشاورزان باید برای دولت کار میکردند و در مقابل، نیازهای زندگی آنها از طریق همان کمونها تأمین میشد. آشپزخانههای جمعی شکل گرفت و مردم برای غذا خوردن به همین مراکز میرفتند. زندگی خانوادگی و فردی که تا پیش از آن بخشی از نظم روزمره روستا بود، آرامآرام جای خود را به نظمی داد که دولت برای آن تصمیم میگرفت.
در ظاهر، همه چیز برای ساختن جامعهای جدید طراحی شده بود؛ جامعهای که در آن زمین، تولید و کار، شکل اشتراکی پیدا کند و منابع کشور در یک برنامه بزرگ ملی به کار گرفته شود. اما مسئله این بود که تولید غذا هنوز به کشاورزی وابسته بود و کشاورزی هم نمیتوانست با دستور و شعار، نیازهای یک کشور چندصد میلیونی را تأمین کند. در نتیجه همین اقدامات در سالهای ۱۹۵۹، ۱۹۶۰ و ۱۹۶۱، تولید غلات و دیگر محصولات کشاورزی به شدت کاهش پیدا کرد و چین با یکی از گستردهترین قحطیهای تاریخ خود رو به رو شد که حتی تولید فولادهایی که بی کیفیت از آب درآمده بودند، نتوانست آن را نجات دهد.
از کورههای فولاد بیکیفیت تا سفرههای خالی
گزارشهای آن دوره از کاهش شدید مواد غذایی حکایت دارند. بر طبق گزارشاتی که در این دوره بر اساس شاهدان نتیجه برنامه «جهش بزرگ به جلو»، نوشته شده وضعیت چین اینگونه توصیف شده است:« هیچ گوشتی وجود نداشت، ماهی نبود، سبزیجات به ندرت یافت میشد و سهمیه برنج تقلیل یافته بود و کشاورزان از کلوچههایی میخوردند که از بذر کتان درست میشد؛ این یعنی از همان خوراکی که در شرایط معمولی برای تغذیه خوک ها استفاده میشد.» برآوردها نشان میدهد حدود ۲۰ میلیون چینی در جریان این قحطی جان خود را از دست دادند. تصاویر آن سالها نیز چیزی متفاوت از شعارهای پرشور «جهش بزرگ به جلو» نشان میدهند؛ مردانی و زنانی تکیده و خم شده بر روی زمینهای کشاورزی، در حالی که باید همزمان بار کمبود غذا و فشار تولید را تحمل میکردند و در طرف دیگر، کورههایی قرار داشتند که قرار بود چین را به یک قدرت صنعتی تبدیل کنند، اما در بسیاری موارد چیزی جز تولیدات بیکیفیت نصیب کشور نکردند.
و به همین ترتیب فاصله میان هدف و واقعیت هر روز بیشتر میشد. صدای اعتراض در میان سکوت حزب در سال ۱۹۵۹ توسط پنگ دههوای، یکی از چهرههای مهم حزب کمونیست، درباره نتایج «جهش بزرگ به جلو» بلند شد و در نشست حزب کمونیست نسبت به سیاستهای مائو انتقادهایی مطرح کرد. اما انتقاد از مائو در آن شرایط آسان نبود. رهبری حزب همچنان از او حمایت میکرد و شکست برنامه میتوانست به معنای زیر سوال رفتن یکی از مهمترین ایدههای انقلاب باشد. مائو نیز در ابتدا واکنش تندی نشان داد. با این حال، در سالهای بعد پذیرفت که بخشی از مسئولیت شکست متوجه خود اوست. پس از آن، حزب کمونیست چین مسیر سیاستهای خود را تا حدی تغییر داد و برای افزایش و جبران کمبود تولید مواد غذایی، حدود ۲۰ میلیون نفر از ساکنان شهرها برای کار به مناطق روستایی فرستاده شدند. اندازه کمونها کاهش یافت و اجازه داده شد کشاورزان در قطعهزمینهایی که به خودشان تعلق داشتند کار کنند و برای تقویت صنعت، فشار بر کارگران و امکانات تولید نیز تغییر کرد.

مائو همچنان مقتدر
با این همه، شخصیت مائو را نمیتوان فقط با شکست برنامه «جهش بزرگ به جلو» توضیح داد؛ «جهش بزرگ به جلو» قرار بود چین را سریعتر از همیشه به سمت قدرت و ثروت ببرد و به قولی ره صدساله را یک شبه طی کند؛ اما پیش از آنکه چین به چنین مقصدی برسد، مردمش مجبور به پرداخت بهای سنگینی از جانشان شدند. اما از طرفی مائو همچنان برای بسیاری از مردم چین به مثابه رهبری بود که نامش با انقلاب و بازسازی کشور گره خورده بود؛ رهبری که از نظر برخی، بیش از دیگران به مردم نزدیک و به عنوان رهبر انقلاب کمونیستی برایش احترام قائل بودند و همین جایگاه، انتقاد از او را نیز دشوارتر میکرد.
اما فارغ از دیدگاه جامعه و عملکرد مائو، خود او نیز از سمتی نگران بود که چین با فاصله گرفتن از روزهای نخست انقلاب، کمکم مسیر دیگری را در پیش بگیرد؛ مسیری که در آن مدیران، روشنفکران و کسانی که از نظر او بیش از اندازه به روشهای قدیمی و غربی وابسته بودند، قدرت دوبارهای پیدا کنند. به همین دلیل، او دوباره به همان ایدهای برگشت که سالها پیش در ذهنش شکل گرفته بود؛ اینکه انقلاب نباید یک اتفاق تمامشده باشد و مردم باید همچنان در صحنه بمانند. چند سال بعد، مائو بار دیگر تلاش کرد جامعه چین را به حرکت درآورد. اما این بار دیگر مسئله فقط ساخت کارخانه و افزایش تولید نبود. او میخواست با آنچه «تفکرات قدیمی و غربی» میدانست مبارزه و نسل جوان را اصلی ترین مبارز این میدان کند و به همین خاطر فصل تازهای از تاریخ جمهوری خلق چین را آغاز کرد؛ فصلی که مائو نام «انقلاب فرهنگی» را بر آن گذاشت. در بخش بعدی «راز شرق» به انقلاب فرهنگی میرسیم؛ دورهای که مائو تودههای مردم، بهویژه جوانان، را به صحنه آورد و چین را وارد یکی از پرتنشترین فصلهای تاریخ جمهوری خلق کرد.



